مرتضى راوندى
109
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
چون بكارى جو ، نرويد غير جو * قرض تو كردى ، ز كه خواهى گِرو جُرم بر خود نه ، كه تو خود كاشتى * با جزا و عدلِ حق ، كُن آشتى رنج را باشد سبب بَد كردنى * بد ز فعل خود شناس از بخت نى « 1 » ( مولوى ) ميوهء كاهلى و تنآسانى مولوى مكرر در آثار منظوم خود دربارهء قدرت و اختيار انسان بحث مىكند و نشان مىدهد كه چگونه مردم تنبل و تنآسان پس از آنكه در ميدان زندگى در اثر كاهلى شكست خوردهاند گناه كاهلى خود را به گردن « جبر » مىاندازند . هركه ماند از كاهلى بىشكر و صبر * او همين داند كه گيرد پاى « جبر » هركه جبر آورد ، خود رنجور كرد * تا همان رنجوريش در گور كرد اختيارى هست در ما ، ناپديد * چون دو مطلب ديد آيد در مزيد منكر حس نيست آن مرد قدر * فعل حق حسى نباشد اى پسر و آن پشيمانى كه خوردى زان بدى * ز اختيار خويش گَشتى مُهتدى . . . اختيار اندر درونت ساكنَست * تا نديد او يوسفى كف « 2 » را نَخَست سگ بخُفته اختيارش گَشته گُم * چون شكنبه ديد جنبانيد دُم هرچه نفست خواست دارى اختيار * هرچه عقلت خواست آرى ، اضطرار بر درخت جبر تا كى برجهى * اختيار خويش را يكسو نهى در هر آن كارى كه ميلستت بدان * قدرت خود را همى بينى عيان در هر آن كارى كه ميلت نيست و خواست * اندر آن جَبرى شدى كاين از خداست پاى دارى ، چون كنى خود را تو لنگ * دست دارى ، چون كنى پنهان تو چنگ گر نبودى اختيار اين شرم چيست * وين دريغ و خجلت و آزرم چيست زَجرِ استادان بشاگردان چراست * خاطر از تدبيرها گردان چراست در تَردُد ماندهايم اندر دو كار * اين تردد كى بود بىاختيار اين كنم يا آن كنم كى گويد او * كه دو دست و پاش بسته است اى عمو ( مولوى ) مَكرهاىِ جبريانم خسته كرد * تيغ چوبينشان تنم را خسته كرد جبر باشد پر و بال كاملان * جبر ، هم زندان و بند كاهلان
--> ( 1 ) . به نقل از امثال و حكم دهخدا دهخدا ، جلد سوم . ( 2 ) . كف دست ( اشاره است به زيبائى حضرت يوسف )